بهترين و زيباترين اشعار و قطعات فارسی
هر روز يک شعر زيبا The Best Persian Poems
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ توسط وحید نهال پروری

 

 نگفتم بجز با خدایی که هست   

  

            از این درد بی انتهایی که هست. 

 

 

سلام

 

منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت...

 

خیلی ممنون که به این وبلاگ اومدید . . . 

امسال (خرداد 1389) بعد از روز تولدم، تصمیم گرفتم هر روز یک شعر یا

قطعه خوب را انتخاب و در وبلاگ بگذارم. امیدوارم قبل از رسیدن به خط

آخر بتونم در این وبلاگ به تعداد روزهای باقیمانده شعر نوشته باشم.

درضمن اگه از یک شاعر بطور پیوسته برای مدتی شعر گذاشته میشه

دلیلش اینه که نمی خواهم اشعار تکراری بگذارم و برای این منظور

بایستی از یک روند ثابت پیروی کنم. 

 

 

به مناسبت چهارمين سالگرد تاسيس وبلاگ و آغاز به فعاليت صفحه

فيسبوك، از اين به بعد تصميم گرفتم هر روز علاوه بر شعر روز كه به

ترتيب شماره و نظم قبلی گذاشته ميشه، يك شعر ديگه به عنوان

"شعر شانس روز" از شعرای ديگه بذارم تا وبلاگ از حالت تكرار شاعر

در بيايد. (ممنون از همه تون  - خرداد 93)

 

 


به مناسبت چهارمين سالگرد تاسيس وبلاگ "بهترين و زيباترين اشعار و

قطعات فارسی" و ارائه بيش از 1500 قطعه، پس از اين، شعر نو و

معاصر نيز به وبلاگ و پيج اضافه خواهد شد... بدين ترتيب هر روز يك شعر

به همان ترتيب وبلاگ و با شماره مربوطه و يك شعر به نام "شعر شانس

روز" و بدون شماره و ترتيب خاصی و نيز يك شعر معاصر و نو با ترتيب و

شماره گذاری M2 , M1 , ... افزوده خواهد شد.

 

                                                         (ممنون از حضورتون  - مرداد 93)

                                   

 

دوستهای خوبم نظر یادتون نره و

بازم به جزیره خودتون تشریف بیارید.

 

 

امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید.

 

وحید

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ توسط وحید نهال پروری

 

 حرفام رو ميشنوی، از لابه لای شعر، اينجوری بهتره

 

                                                                    . . . 

 

 

                           اين بيت آخره اما هميشه شعر، پايان قصه نيست . . .  

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ توسط وحید نهال پروری
  "مختصری از شرح زندگانی حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی"

 

 

خواجه شمس‌الدین محمد شیرازی متخلص به “حافظ”، غزلسرای بزرگ و از خداوندان شعر و ادب پارسی است. وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استاران زمان فراگرفت و در علوم ادبی عصر پایه‌ای رفیع یافت. خاصه در علوم فقهی و الهی غور و تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. “گوته” دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است     

 

 

 

حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم الخیامی مشهور به “خیام” فیلسوف و ریاضیدان و منجم و شاعر ایرانی در سال ۴۳۹ هجری قمری در نیشابور زاده شد. وی در ترتیب رصد ملکشاهی و اصلاح تقویم جلالی همکاری داشت. وی اشعاری به زبان پارسی و تازی و کتابهایی نیز به هر دو زبان دارد. از آثار او در ریاضی و جبر و مقابله رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس، رساله فی الاحتیال لمعرفه مقداری الذهب و الفضه فی جسم مرکب منهما، و لوازم الامکنه را می‌توان نام برد. وی به سال ۵۲۶ هجری قمری درگذشت. رباعیات او شهرت جهانی دارد.

 

 

 

مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. تخلص او “سعدی” است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. وی احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. وی در سال ۶۵۵ سعدی‌نامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیع بند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کرده‌اند. وی بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری در شیراز درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.

 

 

 

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهان‌الدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او می‌توان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.   

 

 

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی ، سخن‌سرای نامی ایران و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایرانیان. او را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند. نام و آوازه فردوسی در همه جای جهان شناخته شده و ستوده شده است. شاهنامهٔ فردوسی به بسیاری از زبان‌های زنده جهان برگردانده شده است. در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده است.

 

 

 


حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه واقع در جمهوری آذربایجان کنونی متولد شد اما اصلیت عراقی داشته است. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهره‌ای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار می‌آمده است. مهمترین اثر وی”پنج گنج” یا “خمسه” است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.

 

 

 

فَریدالدّین ابوحامِد محمّد عطّار نِیشابوری (۵۴۰ - ۶۱۸ قمری) یکی از عارفان و شاعران ایرانی بلندنام ادبیات فارسی در پایان سدهٔ ششم و آغاز سدهٔ هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجری برابر با ۱۱۴۶ میلادی در نیشابور زاده شد. وی یکی از پرکارترین شاعران ایرانی به شمار می‌رود و بنا به نظر عارفان در زمینه عرفانی از مرتبه‌ای بالا برخوردار بوده‌است.

 

"مختصری از شرح زندگانی استاد محمدحسین شهریار"

 

 

سید محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار، شاعر پارسی‌گوی آذری‌زبان، در سال ۱۲۸۵ هجری شمسی در روستای خشکناب در بخش قره‌چمن آذربایجان متولد شد. او تحصیلات خود را در مدرسهٔ متحده و فیوضات و متوسطهٔ تبریز و دارالفنون تهران گذراند و وارد دانشکدهٔ طب شد. سرگذشت عشق آتشین و ناکام او که به ترک تحصیل وی از رشتهٔ پزشکی در سال آخر منجر شد، مسیر زندگی او را عوض کرد و تحولات درونی او را به اوج معنوی ویژه‌ای کشانید و به اشعارش شور و حالی دیگر بخشید. وی سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگی شاعرانهٔ پربار در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷ هجری شمسی درگذشت و بنا به وصیت خود در مقبرة الشعرای تبریز به خاک سپرده شد.

    

                                                                  (مرجع : وبلاگ شعر و شعرا)

برچسب‌ها: حافظ سعدی خیام مولوی فردوسی نظامی عطار مولانا, اسعد گرگانی اقبال بیدل, رهی معیری پروین, وحشی بافقی هاتف بهار صائب, شیخ بهایی رودکی خاقانی جامی
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط وحید نهال پروری
M229- بگذر شبی به خلوت این همنشین درد

تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

 

خون می رود نهفته ازین زخم اندرون

ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد

 

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت

داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد

 

من بر نخیزم از سر راه وفای تو

از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد

 

روزی که جان فدا کنمت باورت شود

دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد

 

ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند

و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد

 

باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد

چندین مثال از نفس سرد و روی زرد

 

در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت

کی می رسند خانه پرستان خوابگرد

 

خونی که ریخت از دل ما، سایه! حیف نیست

گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار نو, از بهترین قطعات معاصر, از شاعران معاصر
نگارش در تاريخ شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط وحید نهال پروری

نگر کز چشم شاهد چیست پیدا

رعایت کن لوازم را بدینجا

 

ز چشمش خاست بیماری و مستی

ز لعلش گشت پیدا عین هستی

 

ز چشم اوست دلها مست و مخمور

ز لعل اوست جانها جمله مستور

 

ز چشم او همه دلها جگرخوار

لب لعلش شفای جان بیمار

 

به چشمش گرچه عالم در نیاید

لبش هر ساعتی لطفی نماید

 

دمی از مردمی دلها نوازد

دمی بیچارگان را چاره سازد

 

به شوخی جان دمد در آب و در خاک

به دم دادن زند آتش بر افلاک

 

از او هر غمزه دام و دانه‌ای شد

وز او هر گوشه‌ای میخانه‌ای شد

 

ز غمزه می‌دهد هستی به غارت

به بوسه می‌کند بازش عمارت

 

ز چشمش خون ما در جوش دائم

ز لعلش جان ما مدهوش دائم

 

به غمزه چشم او دل می‌رباید

به عشوه لعل او جان می‌فزاید

 

چو از چشم و لبش جویی کناری

مر این گوید که نه آن گوید آری

 

ز غمزه عالمی را کار سازد

به بوسه هر زمان جان می‌نوازد

 

از او یک غمزه و جان دادن از ما

وز او یک بوسه و استادن از ما

 

ز «لمح بالبصر» شد حشر عالم

ز نفخ روح پیدا گشت آدم

 

چو از چشم و لبش اندیشه کردند

جهانی می‌پرستی پیشه کردند

 

نیاید در دو چشمش جمله هستی

در او چون آید آخر خواب و مستی

 

وجود ما همه مستی است یا خواب

چه نسبت خاک را با رب ارباب

 

خرد دارد از این صد گونه اشگفت

که «ولتصنع علی عینی» چرا گفت

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: شعر شانس روز, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط وحید نهال پروری
1742- یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

                                                                  بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

                 اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

                                                                   که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

                چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان

                                                                          مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

                مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری

                                                                          به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

              به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو

                                                                        که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

                     ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی

                                                                              بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

                   دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره

                                                                          اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

                         متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری

                                                                            من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

                     بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر

                                                                         سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

                      حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی

                                                                            نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

                     بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان

                                                                           خریداری نکردند این سرای استخوانی را

                    اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی

                                                                              نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

                  بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست

                                                                               برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

                    بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن

                                                                               دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

                     ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست

                                                                       چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

                      نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد

                                                                              نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را

                     چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند

                                                                           همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

                                      تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده

                                                                                 اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را

                  هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت

                                                                                  بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

                          بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

                                                                                   رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

                                 شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست

                                                                            بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

                             همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده

                                                                               بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

                                 بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند

                                                                                ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را

                                 چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی

                                                                                ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

                                 بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی

                                                                     چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

                                     چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن

                                                                          چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

                              شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر

                                                                               بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

                                        نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان

                                                                                  بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

                                تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت

                                                                        سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

                                  ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد

                                                                                تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را

                                               رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران

                                                                                        برای خفتگان میزن درای کاروانی را

                         در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

                                                                                         نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را

                                                 نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی

                                                                                         بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

                                             تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی

                                                                                   بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را

                                           پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد

                                                                                           ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

                                   یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا

                                                                                    قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

                                             معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی

                                                                               فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

                                              مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی

                                                                              که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را

                                         درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی

                                                                                   بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

                                           بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین

                                                                                  بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: پروین اعتصامی, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
1725- دلا تا کی درین کاخ مجازی

                             کنی مانند طفلان خاک‌بازی؟

                                                           تویی آن دست‌پرور مرغ گستاخ

                                                                                          که بودت آشیان بیرون ازین کاخ

    چرا ز آن آشیان بیگانه گشتی؟

                       چو دونان جغد این ویرانه گشتی؟

                                                            بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک

                                                                                                    بپر تا کنگر ایوان افلاک!             ببین در رقص ارزق‌طیلسانان

                                   ردای نور بر عالم‌فشانان

                                                                  همه دور شباروزی گرفته

                                                                                                به مقصد راه فیروزی گرفته

      یکی از غرب رو در شرق کرده

                          یکی  در غرب کشتی غرق کرده

                                                           شده گرم از یکی، هنگامهٔ روز

                                                                                          یکی را، شب شده هنگامه‌افروز

     یکی حرف سعادت نقش بسته

                               یکی سررشتهٔ دولت گسسته

                                                                  چنان گرم‌اند در منزل‌بریدن

                                                                                                  کزین جنبش ندانند آرمیدن

    چه داند کس که چندین درچه کارند

                              همه تن رو شده، رو در که دارند

                                                            به هر دم تازه‌نقشی می‌نمایند

                                                                                                   ولیکن نقشبندی را نشایند

   عنان تا کی به دست شک سپاری؟

                              به هر یک روی «هذا ربی» آری؟

                                                                خلیل آسا در ملک یقین زن!

                                                                                                   نوای «لا احب الافلین» زن!

        کم هر وهم، ترک هر شکی کن!

                            رخ «وجهت وجهی» بر یکی کن!

                                                          یکی دان و یکی بین و یکی گوی!

                                                                                       یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی!

        ز هر ذره بدو رویی و راهی‌ست

                                  بر اثبات وجود او گواهی‌ست

                                                                 بود نقش دل هر هوشمندی

                                                                                                که باید نقش‌ها را نقشبندی

        به لوحی گر هزاران حرف پیداست

                                 نیاید بی‌قلمزن یک الف راست

                                                             درین ویرانه نتوان یافت خشتی

                                                                                                  برون از قالب نیکو سرشتی

     به خشت از کلک انگشتان نوشته‌ست

                             که آن را دست دانائی سرشته‌ست

                                                           ز لوح خشت چون این حرف خوانی

                                                                                               ز حال خشت‌زن غافل نمانی

              به عالم اینهمه مصنوع، ظاهر

                                    به صانع چه نه‌ای مشغول‌خاطر؟

                                                                چو دیدی کار، رو در کارگر دار!

                                                                                                      قیاس کارگر از کار بردار!

           دم آخر کز آن کس را گذر نیست

                                         سر و کار تو جز با کارگر نیست

                                                                       بدو آر از همه روی ارادت!

                                                                                               وز او جو ختم کارت بر سعادت!

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: جامی, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
M211- بیا که بار دگر گل به بار می آید

بیار باده که بوی بهار می آید

 

هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل

که گل شکفته و بانگ هزار می آید

 

طرب میانه ی خوش نیست با منش چه کنم

خوشا غم تو که با ما کنار می آید

 

نه من ز داغ تو ای گل به خون نشستم و بس

که لاله هم به چمن داغدار می آید

 

دل چو غنچه ی من نشکفد به بوی بهار

بهار من بود آن گه که یار می آید

 

نسیم زلف تو تا نگذرد به گلشن دل

کجا نهال امیدم به بار می آید

 

بدین امید شد اشکم روان ز چشمه ی چشم

که سرو من به لب جویبار می آید

 

مگر ز پیک پرستو پیام او پرسم

وگرنه کیست که از آن دیار می آید

 

دلم به باده و گل وا نمی شود، چه کنم

که بی تو باده و گل ناگوار می آید

 

بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز آی

که گل به دیده ی من بی تو خار می آید

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار نو, از بهترین قطعات معاصر, از شاعران معاصر
نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری

لبخند سپیده در بهاران داری

پویایی جویبار و باران داری

 

نرمای نسیم و بوی گل خنده ی باغ

داری همه را و بی شماران داری 

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: شعر شانس روز, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
1724- به نام آنکه نامش حرز جان‌هاست

                                                  ثنایش جوهر تیغ زبان‌هاست

             زبان در کام، کام از نام او یافت

                                                نم از سرچشمهٔ انعام او یافت

             خرد را زو نموده دم به دم روی

                                                  هزاران نکتهٔ باریک چون موی

                  فلک را انجمن‌افروز از انجم

                                                 زمین را زیب انجم ده به مردم

                    مرتب‌ساز سقف چرخ دایر

                                                            فراز چار دیوار عناصر

                     قصب‌باف عروسان بهاری

                                                          قیام‌آموز سرو جویباری

                 بلندی‌بخش هر همت‌بلندی

                                               به پستی‌افکن هر خودپسندی

                       گناه آمرز رندان قدح‌خوار

                                                        به طاعت‌گیر پیران ریاکار

                   انیس خلوت شب‌زنده‌داران

                                                       رفیق روز در محنت‌گذاران

                        ز بحر لطف او ابر بهاری

                                                       کند خار و سمن را آبیاری

               وجودش آن فروزان آفتاب است

                                                 که ذره ذره از وی نوریاب است

                      ز بام آسمان تا مرکز خاک

                                               اگر صد پی به پای وهم و ادراک،

                        فرود آییم یا بالا شتابیم

                                                   ز حکمش ذره‌ای بیرون نیاییم

    

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: جامی, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
M210- صبا به لرزش تن سیم تار را مانی

به بوی نافه سر زلف یار را مانی

 

به گوش یار رسان شرح بی قراری دل

به زلف او که دل بی قرار را مانی

 

در انتظار سحر چون من ای فلک همه چشم

بمان که مردم چشم انتظار را مانی

 

سری به سخره ی زانوی غم بزن ای اشک

که در سکوت شبم آبشار را مانی

 

به پای شمع مه از اشک اختران ای چرخ

کنار عاشق شب زنده دار را مانی

 

ز سیل اشک من ای خواب من ندیده هنوز

چه بستری تو که دریا کنار را مانی

 

گذشتی ای مه ناسازگار زودگذر

که روزهای خوش روزگار را مانی

 

مناز این همه ای مدعی به صحبت یار

که پیش آن گل نورسته خار را مانی

 

امان نمی دهی ای سوز غم به ساز دلم

بیا که گریه ی بی اختیار را مانی

 

غزال من تو به افسون فسانه در همه شهر

ترانه ی غزل شهریار را مانی

 

نوید نامه ات ای سرو سایه پرور من

بگو بیا که نسیم بهار را مانی

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار نو, از بهترین قطعات معاصر, از شاعران معاصر
نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری

خرم آن عاشق که آشوب دل و دینش تویی

کار فرمایش محبت، مصلحت بینش تویی

 

شورش عشاق در عهد لب شیرین لبت

ای خوشا عهدی که شورش عشق و شیرینش تویی

 

عاشق روی تو می‌نازد به خیل عاشقان

پادشاهی می‌کند صیدی که صیادش تویی

 

مستی عشق تو را هشیاری از دنبال هست

بر نمی‌خیزد ز خواب آن سر که بالینش تویی

 

گاو جولان می‌نیاید بر زمین از سرکشی

پای آن توسن که اندر خانهٔ زینش تویی

 

می‌برم رشک نظربازی که از بخت بلند

در میان سرو قدان سرو سیمینش تویی

 

گر ببارد اشک گلگون دیدهٔ من دور نیست

کاین گل رنگین دهد باغی که گلچینش تویی

 

بوستان حسن را یارب خزان هرگز مباد

تا بهار سنبل ریحان و نسرینش تویی

 

زندگی بهر فروغی در محبت مشکل است

تا به جرم مهربانی بر سر کینش تویی

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: شعر شانس روز, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
1723- الهی غنچهٔ امید بگشای!

                                          گلی از روضهٔ جاوید بنمای

     بخندان از لب آن غنچه باغم!

                                      وزین گل عطرپرور کن دماغم!

    درین محنت‌سرای بی مواسا

                                 به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا!

  ضمیرم را سپاس اندیشه گردان!

                                          زبانم را ستایش‌پیشه گردان!

       ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش!

                                      بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش!

      دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج

                                       ز گنج دل زبان را کن گهر سنج!

           گشادی نافهٔ طبع مرا ناف

                                       معطر کن ز مشکم قاف تا قاف!

       ز شعرم خامه را شکرزبان کن!

                                        ز عطرم نامه را عنبرفشان کن!

 سخن را خود سرانجامی نمانده‌ست

                                      وز آن نامه بجز نامی نمانده‌ست

             درین خم‌خانهٔ شیرین‌فسانه

                                               نمی‌یابم نوایی ز آن ترانه

           حریفان باده‌ها خوردند و رفتند

                                           تهی‌خم‌ها رها کردند و رفتند

               نبینم پختهٔ این بزم، خامی

                                 که باشد بر کف‌اش ز آن باده، جامی

          بیا ساقی رها کن شرمساری!

                                       ز صاف و درد پیش آر آنچه داری!

    

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: جامی, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
M209- ای فرستاده سلامم به سلامت باشی

غمم آن نیست که قادر به غرامت باشی

 

گل که دل زنده کند بوی وفایی دارد

تو مگر صاحب اعجاز و کرامت باشی

 

خانه ی دل نه چنان ریخته از هم که در او

سر فرود آری و مایل به اقامت باشی

 

دگرم وعده ی دیدار وفایی نکند

مگر ای وعده، به دیدار قیامت باشی

 

شبنم آویخت به گلبرگ که ای دامن چاک

سزدت گر همه با اشک ندامت باشی

 

می کنم بخت بد خویش شریک گنهت

تا نه تنها تو سزاوار ملامت باشی

 

ای که هرگز نکند سایه فراموش تو را

یاد کردی به سلامم به سلامت باشی

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار نو, از بهترین قطعات معاصر, از شاعران معاصر
نگارش در تاريخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری

دیگران جانند و جانان شمس دین

این و آن چون بنده ، سلطان شمس دین

 

هفت هیکل آیتی در شأن اوست

خوش بخوان قرآن و می دان شمس دین

 

دل بود گنجینهٔ گنج اله

نقد گنج کنج ویران شمس دین

 

بدر دین از شمس دین روشن شده

نور بخش ماه تابان شمس دین

 

خوش خراباتی و مستان در حضور

ساقی سرمست رندان شمس دین

 

چار یارانند امام انس و جان

رهنمای چار یاران شمس دین

 

علم ما علم بدیعی دیگر است

از معانی و بیان شمس دین

 

چشم عالم روشن است از نور او

دیده ام روشن به نور شمس دین

 

شمس دین از نعمت الله می طلب

زان که او دارد نشان شمس دین

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: شعر شانس روز, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
1722- ای رهائی ده هر بیهوشی!

                                       مهر بر لب نه هر خاموشی!

                                                                   به هوای تو سخن کوشی ما

                                                                                                  به تمنای تو خاموشی ما

     گر تو در حرف نهی لطف شگرف

                                    لجه‌ای ژرف شود چشمهٔ حرف

                                                                   بعد توست اصل همه تنگی‌ها

                                                                                                     قرب تو مایهٔ یکرنگی‌ها

           دل جامی که بود تنگ از تو

                                        عندلیبی‌ست خوش آهنگ از تو

                                                                           بال پروازش ازین تنگی ده!

                                                                                                 نکهت‌اش از گل یکرنگی ده!

                 دوز از تار فنا دلق، او را!

                                            برهان از خود و از خلق، او را!

                                                                          عیبش از بی‌هنران سازنهان!

                                                                                                    وز گمان هنرش باز رهان!

                          تا ز عیب و هنر خود آزاد

                                                             زید اندر کنف فضل تو شاد

                

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: جامی, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
M208- هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده

هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده

 

تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم

که این فرشته برای من از بهشت رسیده

 

بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم

خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده

 

هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی

که چونی ای به سر راه انتظار کشیده

 

چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران

سپید کردی چشمم در انتظار سپیده

 

به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل

که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده

 

ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی

که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده

 

خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم

که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار نو, از بهترین قطعات معاصر, از شاعران معاصر
نگارش در تاريخ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری

 آن بیشه های الماس

باز ازکرانه ی صبح

شب را به آب دادند

 شاد آن خجسته صبحی

کان روشنان جاری

 در بستر سکوت و شط نظاره ی من

هر سنگ و صخره ای را

 موج و شتاب دادند

وان لحظه ای که مرغان

 در دوردست خواندند

و این سوی رودباران

 گل ها جواب دادند 

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: شعر شانس روز, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
1721- ای درین خوابگه بی‌خبران!

                                      بی‌خبر خفته چو کوران و کران!

      سر برآور! که درین پرده‌سرای

                                   می‌رسد بانگ سرود از همه جای

            بلبل از منبر گل نغمه‌نواز

                                       قمری از سرو سهی زمزمه‌ساز

         فاخته چنبر دف کرده ز طوق

                                            از نوا گشته جلاجل زن شوق

           لحن قوال شده صومعه‌گیر

                                           نه مرید از دم او جسته نه پیر

           مطرب از مصطبهٔ دردکشان

                                               داده از منزل مقصود نشان

            بادنی بر دل مستان صبوح

                                              فتح کرده همه ابواب فتوح

      عود خاموش ز یک مالش گوش

                                       کودک آساست، بر آورده خروش

              چنگ با عقل ره جنگ زده

                                            راه صد دل به یک گهنگ زده

         تائب کاسه شکسته ز شراب

                                       به یکی کاسه شده مست رباب

            پیر راهب شده ناقوس‌زنان

                                              نوبتی، مقرعه بر کوس‌زنان

            بانگ برداشته مرغ سحری

                                              کرده بر خفته‌دلان پرده‌دری

         موذن از راحت شب دل کنده

                                           کرده صد مرده به یا حی زنده

          چرخ در چرخ ازین بانگ و نوا

                                           کوه در رقص ازین صوت و صدا

          ساعی ترک گران‌جانی کن!

                                           شوق را سلسله‌جنبانی کن!

     بگسل از پای خود این لنگر گل!

                                        گام زن شو به سوی کشور دل!

          آستین بر سر عالم افشان!

                                               دامن از طینت آدم افشان!

        سنگ بر شیشهٔ ناموس انداز!

                                            چاک در خرقهٔ سالوس انداز!

        نغمهٔ جان شنو از چنگ سماع!

                                           بجه از جسم به آهنگ سماع!

              همه ذات جهان در رقص‌اند

                                              رو نهاده به کمال از نقص‌اند

        تو هم از نقص قدم نه به کمال!

                                          دامن افشان ز سر جاه و جلال!

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: جامی, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
M207- چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت

نامهربان من که به ناز از برم گذشت

 

چون ابر نوبهار بگریم درین چمن

از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت

 

منظور من که منظره افروز عالمی ست

چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت

 

آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم

آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت

 

دریای لطف بودی و من مانده با سراب

دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت

 

منت کش خیال توام کز سر کرم

همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت

 

جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله، لیک

دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت

 

خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید

هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت

 

صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ

هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت

 

خوش سایه روشنی است تماشای یار را

این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار نو, از بهترین قطعات معاصر, از شاعران معاصر
نگارش در تاريخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری

می‌برد تا به خدمت ذوالمن

کش کشانش، دوشاخه در گردن

 

دو نهال است رسته از یک بیخ

میوه‌شان نفس و طبع را توبیخ

 

کرسی «لا» مثلثی است صغیر

اندر او مضمحل، جهان کبیر

 

هرکه رو از وجود محدث تافت

ره به کنجی از آن مثلث یافت

 

عقل داند، ز تنگی هر کنج

که در او نیست ما و من را گنج

 

«بوحنیفه» چه در معنی سفت

نوعی از باده را مثلث گفت

 

هست بر رای او به شرح هدی

آن مثلث، مباح و پاک ولی

 

این مثلث، به کیش اهل فلاح

واجب و مفترض بود نه مباح

 

زان مثلث، هر آنکه زد جامی

شد ز مستی، زبون هر خامی

 

زین مثلث، هرآنکه یک جرعه

خورد، بختش به نام زد قرعه

 

جرعهٔ راحتش، به جام افتاد

قرعهٔ دولتش، به نام افتاد

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: شعر شانس روز, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
1720- این محیط کرم‌ات عرش صدف!

                                            عرشیان در طلب‌ات باد به کف!

         ما که لب تشنهٔ احسان توایم

                                                کشتی افتاده به توفان توایم

             نظر لطف بدین کشتی دار!

                                               به سلامت برسانش به کنار!

         خیمهٔ ما به سوی ساحل زن!

                                                  صدف هستی ما را بشکن!

                پردهٔ ظلمت ما را بگشای!

                                                     صفوت گوهر ما را بنمای!

      جامی از هستی خود گشته ملول

                                                      دارد از فضل تو امید قبول

             بر سر خوان عطایش بنشان!

                                                 دامن از گرد خطایش بفشان!

            بنگر اندوه وی و، شادش کن!

                                                  بنده‌ای پیر شد، آزادش کن!

            بینشی ده، که تو را بشناسد

                                                       نعمتت را ز بلا بشناسد

               کمر خدمت طاعت بخش‌اش!

                                                   افسر عز قناعت بخش‌اش!

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: جامی, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
M206- به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

 

تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

 

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم

ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

 

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

 

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی

به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

 

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

 

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من

ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

 

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار نو, از بهترین قطعات معاصر, از شاعران معاصر
نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری

از صحبت مردم دل ناشاد گریزد

چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد

 

پروا کند از باده کشان زاهد غافل

چون کودک نادان که از استاد گریزد

 

دریاب که ایام گل و صبح جوانی

چون برق کند جلوه و چون باد گریزد

 

شادی کن اگر طالب آسایش خویشی

کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد

 

غم در دل روشن نزند خیمهٔ اندوه

چون بوم که از خانه آباد گریزد

 

  زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: شعر شانس روز, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
1719- ای گرو کرده زبان را به دروغ!

                                       برده بهتان ز کلام تو فروغ!

                                                              این نه شایستهٔ هر دیده‌ورست،

                                                                                                  که زبانت دگر و دل دگرست

        از ره صدق و صفا دوری چند؟

                                      دل قیری، رخ کافوری چند؟

                                                                      روی در قاعدهٔ احسان کن!

                                                                                              ظاهر و باطن خود یک‌سان کن!

     یک‌دل و یک جهت و یک‌رو باش!

                                وز دورویان جهان، یک سو باش!

                                                                 از کجی خیزد هر جا خللی‌ست

                                                                                          «راستی، رستی! نیکو مثلی‌ست

 راست جو، راست نگر، راست گزین!

                           راست گو، راست شنو، راست نشین!

                                                                   تیر اگر راست رود بر هدف است

                                                                                            ور رود کج، ز هدف بر طرف است

   راست رو! راست، که سرور باشی!

                                        در حساب از همه برتر باشی!

                                                                صدق، اکسیر مس هستی توست

                                                                                                    پایه‌افراز فرودستی توست

               اثر کذب بود «هیچکسی»

                                 به «کسی» گر رسی از صدق رسی

                                                                          صبح کاذب زند از کذب نفس

                                                                                               نور او یک دو نفس باشد و بس

        صبح صادق چون بود صدق‌پسند

                                              علم نورش از آن است بلند

                                                                            دل اگر صدق‌پسندی‌ت دهد

                                                                                                    بر همه خلق بلندی‌ت دهد

            صدق پیش آر که صدیق شوی

                                                   گوهر لجهٔ تحقیق شوی

                                                                          آنست صدیق که دل‌صاف شود

                                                                                                    دعوی او همه انصاف شود

                        وعدهٔ او به وفا انجامد

                                                 دلش از غش به صفا آرامد

                                                                                  در درون تخم امانت فکند

                                                                                                        وز برون خار خیانت بکند

                      برفتد بیخ نفاق از گل او

                                                 سرزند شاخ وفاق از دل او

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: جامی, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
M205- گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی

وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی

 

ای مرغ بنال ای مرغ آمد گه نالیدن

گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی

 

آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند

خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی

 

می سوزم و می خندم، خشنودم و خرسندم

تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی

 

تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم

این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار نو, از بهترین قطعات معاصر, از شاعران معاصر
نگارش در تاريخ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری

ایا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیم‌جانم را

بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را

 

اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من

دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را

 

به گردن بسته‌ای چون رشتۀ بر پای زنجیرم

مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را

 

به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایم

شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را

 

در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردم

خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را

 

ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی

که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را

 

من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم

که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را

 

اسیرم ساخت در دست قضا و پنجۀ دشمن

دوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: شعر شانس روز, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
1718- ای که از طبع فرومایهٔ خویش

                                          می‌زنی گام پی وایهٔ خویش!

            خاطر از وایهٔ خود خالی کن!

                                            زین هنر پایهٔ خود عالی کن!

     بهر خود، گرمی جز سردی نیست

                                          سردی آیین جوانمردی نیست

              چند روزی ز قوی‌دینان باش!

                                           در پی حاجت مسکینان باش!

     شمع شو! شمع، که خود را سوزی

                                               تا به آن بزم کسان افروزی

                 با بد و نیک و نکوکاری ورز!

                                             شیوهٔ یاری و غمخواری ورز!

              ابر شو! تا که چو باران ریزی،

                                       بر گل و خس همه یک‌سان ریزی

               چشم بر لغزش یاران مفکن!

                                              به ملامت دل یاران مشکن!

                    درگذر از گنه و از دگران!

                                               چو ببینی گنهی، درگذران!

               باش چون بحر ز آلایش پاک!

                                                    ببر آلایش از آلایشناک!

       همچو دیده به سوی خویش مبین!

                                            خویش را از دگران بیش مبین!

               بس عمارت که بود خانهٔ رنج

                                              بس خرابی که بود پردهٔ گنج

            بت خود را بشکن خوار و ذلیل!

                                              نامور شو به فتوت چو خلیل!

                بت تو نفس هواپرور توست

                                         که به صد گونه خطا رهبر توست

         بسط کن بر همه کس خوان کرم!

                                               بذل کن بر همه همیان درم!

                   گر براهیمی اگر زردشتی،

                                          روی در هم مکش از هم‌پشتی!

                     باز کش پای ز آزار، همه!

                                             دست بگشای به ایثار، همه!

        هر چه بدهی به کسی، باز مجوی،

                                              دل ز اندیشهٔ آن پاک بشوی!

            آنچه بخشند چه بسیار و چه کم

                                              نیست برگشتن از آن طور کرم

                طفل چون صاحب احسان گردد

                                                     زود از داده پشیمان گردد

                      هر چه خندان بدهد، نتواند

                                                      که دگر گریه کنان نستاند

                     تا توانی مگشا جیب کسان!

                                                    منگر در هنر و عیب کسان!

                   عیب‌بینی هنری چندان نیست

                                                   هدف قصد جوانمردان نیست

                   هر چه نامش نه پسندیده کنی

                                                    بهتر آن است که نادیده کنی

                            دل ز اندیشهٔ آن داری دور

                                                        دیده از دیدن آن سازی کور

                           بو که از چون تو نکو کرداری

                                                            به دل کس نرسد آزاری

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: جامی, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ
نگارش در تاريخ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری
M204- ز داغ عشق تو خون شد دل چو لاله ی من

فغان که در دل تو ره نیافت ناله ی من

 

مرا چو ابر بهاری به گریه آر و بخند

که آبروی تو ای گل بود ز ژاله ی من

 

شراب خون دلم می خوری و نوشت باد

دگر به سنگ چرا می زنی پیاله ی من

 

چو بشنوی غزل سایه چنگ و نی بشکن

که نیست ساز تو را زهره سوز ناله ی من

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار نو, از بهترین قطعات معاصر, از شاعران معاصر
نگارش در تاريخ سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ توسط وحید نهال پروری

ندیده ای که حباب،

به یک تلنگُرِ باد،

به چشم هم زدنی، محو می شود ناگاه؟

              

چه اتفاقی باید بیفتد،

            ای همراه

که من بدانم و تو

که عمر و هستی ما

حباب وار، بر این موج خیز می گذرد؟

              

*

           

حباب را نفسی هست تا دهد از دست.

من و تو را،

                           ــ ای داد ــ

کجا مجال نفس، در نفس،

                                    درین بیداد،

درین تهاجم دود،

درین سموم سیاه،

که همچون باد خزان، برگ ریز می گذرد!

           

*

               

فریبِ صفحهء تقویم را به هیچ انگار.

حساب روز شب و ماه و سال را بگذار،

حسابِ لحظه نگهدار،

که چون فراریِ پا در گریز، می گذرد

چون «می گذرد» ها

                            «گذشت» شد ناگاه؟!

چه اتفاقی باید بیفتد، ای همراه،

که این حباب بر احوال خود شود آگاه

که لحظه ای دگر «این نیز»

                                      نیز می گذرد!

  

زيباترين اشعار از ديگرشاعران


برچسب‌ها: شعر شانس روز, هر شب یک قطعه, از زیباترین اشعار, از بهترین قطعات, از شاعران بزرگ

اسلایدر